ليست صفحات : ۱
ارسال شده در ۱۳ / ۱۲ / ۱۳۸۸ در ساعت ۲۰ و ۴۰ دقيقه
زمستان من گذشته است
زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت راببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است. « پل الوار »
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت راببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است. « پل الوار »
باز هم زمستان گذشت و بهانه های دلتنگی را به دست باد باید سپرد... باید رنج های کهنه را به یکباره از یاد برد ، در سر خیال شادی های تازه را داشت ، آدم هایی که شاید در میانه ی راه زندگی میان دغدغه های امروز و فردامان جا گذاشتیمشان را باز پیدا کنیم ، و آدم هایی که یادشان هنوز هم آزارمان می دهد شاید با آمدن بهار همسفر بادهای بهاری شوند ، و خدا خدا کنیم که خاطره های تلخ زودتر رنگ ببازند، و بگذاریم که زندگی رنگ های تازه بپاشد .
من احساس می کنم که خیلی خوشبختم و شاید این عدالت خداوند است که اگر فکر می کنی گاهی رد پایش نیست و به کل بی خیالت شده گاهی جبران می کند ، گاهی فرصتی به تو می دهد که ناکامی هایت را جبران کنی ، از نو بایستی و قامتت را راست کنی . و یادمان نرود میان این همه اتفاق ، در گیر و دار ساعت ها و دقیقه ها ، مهم نیست که چه کسی خوشحال است ، ملاک همیشه آنانی هستند که رنج می کشند ...از یاد مبریم که اگر شادیمان به بهای رنج دیگریست ، از یاد برده ایم انسانیت خود را... و شاید این بهار کبوترهایمان را پیدا کنیم ، شاید بفهمیم که اگر آمده ایم ،آمده ایم تا دقیقه ی 90 برای انسانمان ، برای احساسمان و برای یافتن کبوترهایمان تلاش کنیم .
باور کنیم که تنها درخت بید است که در نفس باد نرم می رقصد و اگر در میانه ی زندگی سخت باشی ، هرچند نیفتی اما ریشه هایت سست می شود . به آوای زندگی و به نام بهار باید رقصید . باید منعطف بود ، تن را به آوای زندگی داد و دانست که موسیقی زندگی همیشه یکدست نیست . سرنوشتمان با آدم هایی را که دوست می داریم به دست تقدیر نسپاریم و غنیمت بدانیم که دوست داشتن آسان نیست، در عشق افتادن آسان نیست و شاید در این مانده راه زندگی فرصت نبود برای تکرار خاطره هامان . من همیشه از خودم می پرسم که چرا آدمها از زندگی با آنهایی که دوستشان می دارند فرار می کنند ، و چرا با معادله های زندگی بیشتر جورند تا با عشق . آدمها از عشق هاشان فرار می کنند تا عاقلانه خود را عذاب دهند. من فکر می کنم که گاهی عاقلانه زندگی کردن نفس گیر است .
زمستان من گذشته ... دیگر هوای بهار کرده دلم ، وقتی که باد در موهایت می پیچد وذوقت در زیر پوستت می لرزد ، وقتی باغچه های دانشگاه پر شده از گلهای بنفشه ، من کیف می کنم که هنوز هم پشت نیمکت های دانشگاه می نشینم ... هوای بهار کرده دلم ... وقتی به این فکر می کنم که 25 بهار گذشت اما من هنوز به هوای بچگی برای یک لباس نو هم ذوق می کنم ... من قرار نیست با هر بهار کهنه تر شوم که من تازه یاد گرفتم که برای لذت های زندگی باید جنگید ... من تازه یاد گرفتم که برای خوشحال بودن کوچکترین بهانه کافیست ، و آدمهایی که سخت شاد می شوند خیلی فرصت ها را از دست داده اند . من تازه فهمیدم که قبلا چه سخت می خندیدم و حالا حتی ترک دیوار هم خنده دار است. و می شود بال پرواز کبوترمان باشیم ،شاید این بهار کبوترهایمان را بیابیم و باور کنیم که زمستان زندگیمان گذشته است.
مریم
ارسال شده در ۷ / ۱ / ۱۳۸۷ در ساعت ۱۵ و ۲۰ دقيقه
شروع
تا دیروز چند صفحه ای سهراب می خواندم، سرکی به مجموعه اشعار مشیری می زدم ،فروغ از بر می کردم، فال حافظ می گرفتم ،…تا رسیدم به احمد شاملو، انگار که تمام حرف های قشنگ نزده را یک جا زده بود، شاعری که ترکیب هایی خلق کرده که هیچ رد پایی از تکرار و کهنگی در آن ندیدم، مثل هیچ کس نبود ، آنجا که می نویسد: "من برای روسپیان و برهنگان می نویسم، برای خاکستر نشینان ، برای آنان که تنها به خاک سرد امیدوارند ، و برای آنان که دیگر به آسمان امیدی ندارند." و هیچ کس زیباتر از او از عشق نگفت، آنجا که می نویسد: " بدبیاری ما آدمها اینست که آنهایی را که دوستشان می داریم یا به دست نمی آوریم یا از دست می دهیم…" اما الان که این چند خط را می نویسم می خواهم اعتراف کنم که باز هم گرفتار آن عادت قدیمی ام شدم که وقتی گیر میدم به یک چیز ول کنش نیستم! که اصلا خوب نیست،حالا که فکرش را می کنم می بینم هیچ شاعری را مثل سهراب نمی شود در دشت خواند، شاملو را در غروب های نفس گیر وقتی در بالکنی یک آپارتمان نشستی ، فروغ را شاید در روزهای شکستن،جدایی،تنهایی…لحظه هایی که فکر می کنی چرا من؟ بعد که خواندی می بینی نه انگار، آدمها همیشه دارند دنبال یک چیزی می دوند، دنبال کسی شاید، اما هر چه نزدیک تر می شوند دست هایشان خالی تر می ماند. آدمها دوست دارند چیزهایی را به زور از زندگی بخواهند ،گاهی حق به جانب فکر می کنند چیزی حقشان بوده، آدمهایی را دوست می داشتند که سهم آنها نبوده و یا …خلاصه فروغ هم از این حرف ها تا بخواهی زده.مگر می شود با شاملو فال گرفت؟! نه. باید رفت سراغ همان حافظ، که آنچنان زیرکانه گفته که هر برگی را باز کنی فال حال توست، با حال و مزاغ همه جور است. خیام را باید خواند و خندید به زندگی ، به همه چیز…و گفت که زندگی را اینقدر جدی نگیر! سهیلی را باید خواند تا فهمید شاعر غر غرو هم داریم! البنه قشنگ گفته و به بهانه های قشنگ…خلاصه هوادار شش دانگ کسی شدن فکر نکنم چندان جالب باشد،آدم را خفه می کند ، باید همه جا سرک کشید، آدمها چه حرفهای قشنگی زدند، هر کدام به سبکی و سیاقی.دوست دارم بشنوم آنهایی را که تا به امروز نشنیدم. شاید یکی از این ها جرقه ای باشد برای آغاز ...برای یک شروع
مریم
v.k
خیلی خوب بود
ارسال شده در ۲۱ شهريور ۱۳۹۰ ساعت ۲۱ و ۴۳ دقیقه
زهرا
شروع خوبی داشتی در آدم هیجان ایجاد می کرد
ارسال شده در ۱۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲ و ۲۹ دقیقه
محبوب
خوب بود
ارسال شده در ۱۳ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۹ و ۱۶ دقیقه
مهسا
استعداد ادبی و نوشتن داری باید بیشتر تلاش کنی و به نوشتن عادت کنی
ارسال شده در ۲۴ تير ۱۳۸۷ ساعت ۷ و ۱۸ دقیقه
مرتضی
شروع ت خوب بود ولی رهروی ندیدیم . گفتی دوست دارم بشنوم آنهائی را که تا دیروز نشنیدم ، ما هم همینطور . پس .... و دیگر اینکه دوست داریم صفات شعرای دیگر را هم بدانیم.
ارسال شده در ۱۷ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۲۱ و ۲۶ دقیقه
امیر
خوب بود ، چقدر شناخت داری را نمی دانم ولی از هر کدام چیزی برای گفتن داشتی ، حد اقل از ما کنجکاوتری و بیشتر سرک کشیدی ،منتظر نوشته بعدیت هستم
ارسال شده در ۳۱ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۲۰ و ۰۱ دقیقه
الهه
خیلی خوب نوشتی ، عالی بود .
ارسال شده در ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۱۱ و ۰۷ دقیقه
آرزو
چقدر قشنگ گفتی و نوشتی . بطوری که هم آدم احساساتی می شه و هم جرات هر اظهار نظری را از آدم می گیره ،می ترسم چیزی بگم و نسبت به نوشته تو حق مطلب را ادا نکرده باشم ، پس صبر می کنم ببینم دیگران چه اظهار نظری می کنند .
ارسال شده در ۷ فروردين ۱۳۸۷ ساعت ۱۷ و ۱۸ دقیقه

بهترينم خوبي ؟...!
خبري نيست ز تو
دل من ميخواهد كه بداني بي تو
دلم اندازه ي دنيا تنگ است !
ميسپارم همه ي زندگيت را به خدا ...
تو مثل بهاري
تو هر خونه اي كه پا بذاري
پر از شادي و زيبايي ميشه .
خوشبخت باشي عزيزم